تبليغاتX
کلوپ سکوت

آرامش عجيبي رو حس مي كرد....آرامشي كه مدت ها بود انتظارشو مي كشيد ولي هميشه دست نيافتني تر از هميشه رخ مي نمود....چشمهايش را به ليوان آبي دوخته بود كه آرام آرام قرص ها را در خود حل مي كرد....قرص هايي كه قرار بود تا ((آرامش ابدي )) همراهيش كنند....

براي آخرين بار به نوشته هاي روي ميزش نگاه كرد....به همه ترانه هايي كه يادآور خاطراتش بودند... اولين نوشته اي كه توجهش رو جلب كرد همان چيزي بود كه در ذهنش مدام تكرار مي شد:

Was he the one causing pain with his careless dreaming??!!!(1

سعي كرد از خاطره بازي دست بكشد.... برخاست تا براي  آخرين بار  به آيينه نگاه كند....طرح صورت خودش را فراموش كرده بود و مي خواست قبل از رفتن چهره اش را به خاطر بسپارد...رنگ صورتش زرد تر از هميشه به نظر مي رسيد .... با خودش انديشيد كه اين تنها نشانه ي  ((اكسير عشق)) به شمار مي رود يا نه.....چشمانش مثل چشمان دلقكي خسته خالي از احساس بودند و لبهايش آنچنان خشك بودند كه آب را فرياد ميزدند....سعي كرد لبخندي مصنوعي بزند تا آخرين تصويرش چهره اي خندان باشد ولي نتوانست......

به آرزوهايش انديشيد.... خودش را گيتار به دست كنار ((كرت كوبين)) حس كرد كه همراه با ((كرت)) زمزمه مي كند كه:

It's okay to eat fish

Cause they don't have any feelings (2

 با اينكه اين يكي از آرزوهايش بود اما از به ياد آوردن كرت كوبين خوشحال نشد... به آرزوي ديگرش فكر كرد.... همراه با ((او)) .... در بلند ترين نقطه شهر.... سكوتشان و فرياد طبيعت....  دوست نداشت در روياهايش  خودش براي ((او)) صحبت كند.... آرزو داشت فقط تا جايي كه مي توانست نگاهش كند و آن قدرت ماورايي لعنتي كه هيچگاه اجازه اين كار را نمي داد در ميان نباشد.... بغضي كه گلويش را فشرد ادامه ي روياپردازيش را مختل كرد...

بار ديگر به ليوان آبي نگريست كه اين بار تمام قرص ها را در خود حل كرده بود و صدايش ميزد.... تصميمش را گرفته بود...انگشتانش را دور ليوان حلقه زد و تا آخرين جرعه را سر كشيد....

چند دقيقه به هيچ چيز فكر نكرد و فقط به نوشته هاي روي ميز چشم دوخته بود....نگاهش به نقطه اي جلب شد:

 Will the misty master break me

will the key unlock my mind

will the following footsteps catch me

am I really dying??!!(3

حس كرد چشمانش سياهي مي روند و محيط اطراف دور سرش مي چرخد......ناگهان حس كرد ((او)) آنجاست....دهانش را باز كرد تا فرياد بزند كه.... ولي ديگر زماني برايش نمانده بود......

 

پانوشت 1: بخشي از آهنگ unforgiven3

پانوشت 2: بخشي از آهنگ something in the way

پانوشت 3: بخشي از آهنگ Julia dream

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:9 توسط احمدرضا |

تو اين چند هفته زياد حالم خوب نبود....كلا بد جور دپ زده بودم، هرچند خيلي از دوستان معتقد بودن علتش سرما خوردگيه!!! و بعضي ديگه اصرار داشتن كه جوگير شدم، اما اونايي كه يه كم بيشتر منو ميشناسن ميدونن كه علتش اين چيزا نبوده و نيست! به هرحال تو اين مدت تنها چيزي كه مثل هميشه بسيار كمكم كرد شنيدن موسيقي بود! واسه همين تصميم گرفتم 5 تا از آهنگايي كه تو اين مدت خيلي شنيدم رو واستون معرفي كنم كه اگه يه وقت شما هم دچار ((افسردگي حاد با اعمال شاقه!))(1) شدين ، برين سراغ اين آهنگها! البته لينك دانلود اين آهنگارو نذاشتم چون اصلا دوست ندارم اينجا بشه محل دانلود آهنگ، ولي اونايي كه اهل عمل! باشن ، بلدن چه جوري اينا رو گير بيارن!! در ضمن ذكر اين نكته ضروريست كه اينها قطعا سلايق شخصي من هستن و دليلي نداره كه همه خوششون بياد! و اينكه خيلي آهنگهاي ديگه هم بودن كه دوست داشتم ازشون بنويسم ولي دوست نداشتم پست زيادي طولاني بشه!

Creep/ radiohead

براي اينكه يه نفر رو از بين ببرين، چندتا راه هست. يكي اينكه يه گلوله شات گان رو تو مغزش خالي كنين، با چاقو بزنين تو منتهي اليه سمت چپ قلبش!، با قيف زهر بريزين تو حلقش، يا اينكه تو يه صبح پاييزي واسش اين آهنگو پخش كنين! اين آخري از همه ساده تره چون طرف خوش رگشو ميزنه!! حس و حال غمگيني كه تو اين چند دقيقه آهنگ هست به قدري غريبه كه امكان نداره مشابهش رو شنيده باشين... ضمن اينكه شعرش هم به طور عجيبي ساده و خاص به شمار مياد! بهر حال (ريديوهد) از اون گروههايي كه آدم توقع داره  با شنيدن آهنگاش غافلگير بشه!

Show must go on / queen

(كويين) از اون گروههاييه كه خيلي دوست داشتنيه!! نميخوام بگم كارشون خيلي بي نقصه ولي تو دنيا خيلي خيلي محبوبن! و اما اين آهنگ..... يه شاهكار بي نقص و يه پايان خوب براي يك اسطوره!( فردي مركوري خواننده گروه ، چند ماه پس از خواندن اين آهنگ از دنيا رفت!).... كلا براي روزهاي دپ!! شنيدن (show must go on) جزو اعمال مستحب به شمار مياد!  صداي (فردي) طبق معمول از نقاط قوت كاره. در ضمن شعر كار هم بسيار عالي و پر مفهومه كه همراه با هنرنمايي گيتار (برايان مي)، يكي از بهترين هاي راك صده اخير رو خلق كرده!

Gone with the sin / him

ليبا يه جمله جالب در مورد (هيم) داره:(( اين گروه از معدود گروههاي راك به شمار مياد كه به اينكه راك عشقي و سطح پايين ميخونه افتخار ميكنه!!)) البته اين آهنگ تنها نقطه روشن تو كارنامه داغون و مزخرف اين گروه به شمار مياد! اونايي كه اهل فيلم ديدن هستن ميتونن بخشايي از اين ترانه رو تو فيلم ((بوتيك)) بشنون! با اين كه شعر اين آهنگ هم مثل بقيه كاراي (هيم) چيز درست و حسابي از آب در نيومده، ولي هارموني بسيار زيبايي توش هست كه باعث ميشه چندوقتي معتاد اين آهنگ بشين! اونايي كه شنيدن ميدونن چي ميگم!

Julia dream / pink Floyd

واقعا نميدونم در مورد اين يكي چي بگم.....اصلا زبون آدميزاد از شرح اين آهنگ عاجزه!........ شعرش فوق العاده پر مفهوم و زيبا و تاثير گذاره.....موسيقيش شاهكاره..... فضاي ماليخوليايي پينك فلويدي تو سراسر آهنگ موج ميزنه!  براي مبتلايان به دپ عشقي فلسفي!!(۲) به شدت توصيه ميشه كه هر 6 ساعت يه بار اينو گوش كنن!! هركسي كه يه كم از موسيقي و شعر و ... سر دربياره بدون شک عاشق اين آهنگ ميشه!! جالب اينجاست كه پينك فلويد وقتي اين آهنگ رو ساخت كه هنوز اوايل راه بود و به اوج پختگي نرسيده بود

One more cup of coffee/ bob dylan

راستش اولين باري كه (باب ديلن) شنيدم خيلي ازش بدم اومد! اصلا از شخصيتش ، صداش ، از قيافش حالم بد ميشد!! هنوز هم خيلي از سبك كارش خوشم نمياد ولي داستان اين آهنگ خيلي فرق داره!! تو اين آهنگ انگار همه چي با هم جور دراومده.....صدا و موسيقي و شعر به شكل عجيب و غريبي با هم هماهنگ هستن و آهنگي رو ساختن كه بدون شك جزو 10 آهنگ برتر خيلي از مردم دنياست!

نكته آخر اينكه اگر آهنگي رو اول نوشتم ، دليلي بر برتري اون نسبت به بقيه نيست! قط موقع نوشتن اول اون تو ذهنم بوده!!

پانوشت(1): اسمي كه واسه حال اين چند وقتم گذاشتم!!

پانوشت(2): دپ عشقي فلسفي گونه خاصي از دپ است كه فرد مبتلا، علاوه بر آنكه در فلسفه وجود خودش و دنيا و اينكه اينجا چه كار ميكند و ... مانده است، دچار يه سري مسائل نا گفتني ديگر نيز ميشود!!( فرهنگنامه كدخدا- جلد 1368- صفحه 1414!!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:44 توسط احمدرضا |

یه نمه دلم تنگ شده واسه زمانی که با چک زدم تو صورت دوستم واسه یه نخ سیگار

یه نمه دلم تنگ شده واسه زمانی که آرزوم مالمستین شدن بود!

یه نمه فقط یه نمه دلم تنگ شده واسه وقتی که صبح تا شب تو پارکینگ تمرین روپایی میکردم.

یه نمه دلم واسه وقتی که دلم برای دایناسور تو کلاه قرمزی سوخت تنگ شده

یه نمه دلم واسه برنامه ی  تارکفسکی بینی تو تابستون تنگ شده

یه نمه دلم واسه داشم تنگ شده..همون که نمیزاشت سیگار بکشیم

یه نمه دلم تنگ شده واسه وقتی که نیمه مرداد ساعت ۴بعد از ظهر از میدون المپیک تا آریاشهر پیاده اومدیم

یه نمه دلم تنگ شده واسه وقتی کهبی دلیل دنبال خدا بودم

واسه وقتی که با استدلالای چرندم خودم رو تبرئه نمیکردم

واسه وقتی که هنوز غیرت داشتم

واقعا ناراضی میشدم نه واسه بودن

حمید شرمنده ام......میدونم نمیخونیش اما شرمنده ام

پست چرتیه..از داش احمدم معذرت میخوام

تموم شد...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:39 توسط شاهین |

 اولين جلسه رسيدگي به اتهامات آقاي ((س . م )) امروز در دادسراي ويژه انقلاب تهران برگزار شد. در اين جلسه كه با حضور بسيج هميشه در صحنه و رسانه هاي مختلف از جمله ((كيهان))، ((جوان))، ((يا لثارات)) و ... برگزار شد، متهم مذكور همراه با وكيل خود جناب آقاي ((حسين مخته)) به توضيح در قبال كيفرخواست ارائه شده پرداختند. در ابتداي جلسه، موضوعات كلي اتهام آقاي ((س.م)) از جمله تشويش اذهان عمومي ، تحريك ابدان خصوصي، اقدام عليه امنيت ملي، همكاري با دولت هاي متخاصم، توهين و نشر اكاذيب بر ضد اركان نظام و توهين به آقاي ((سروش لشگري)) ملقب به ((هيچكس)) كه از افراد خدوم و ولايي و ساده زيست بوده و هست، توسط قاضي اعلام شد. در ادامه نماينده مدعي العموم آقاي ((فرج الله سلحشور)) به تشريح متن كيفرخواست عليه ((س.م)) پرداخت كه شرح آن را در ادامه ميخوانيد:

با سلام حضور رياست محترم دادگاه و حضار گرامي و تبريك به مناسبت ماه رويايي و تماشاگرپسند رمضان!!

متهم مذكور بارها در پوشش ترانه خواندن و ساخت موسيقي مبتذل توهين هاي بسياري به نظام اسلامي كرده و بارها عليه امنيت كشور اقدام نموده است. همچنين در آهنگ هاي بسياري بر عليه آقاي ((هيچكس)) كه فردي ولايي و معتقد به آرمان هاي انقلاب است، مطالبي خلاف واقع عنوان كرده كه قابل پيگيري است. بنده به منظور افشاي اعمال وقيحانه آقاي ((س.م)) يكي از ترانه هاي ايشان به نام ((نيناشناش)) رو واكاوي نموده و به موارد متعددي برخورد كردم كه براي حضار عرض مي كنم.

در بخشي از اين آهنگ داريم :((ديدي به تو گفتم كه چقدر رنگ چشاش توپه....خوشگله و تريپه...سوژه واسه كليپه.....عطر تنش كشته منو ادكلنش جوپه!!))

در اينجا متهم ابتدا به تشريح چشم يكي از خواهران و نواميس مملكت پرداخته و رنگ آن را بسيار عالي مي داند كه همين باعث تحريك و تشويش اذهان و ابدان جوانان هميشه در صحنه ميشود!! در ادامه متهم خود را لو داده و از همكاريش با عطر و ادكلن ((جوپ)) كه تحت هدايت يك آمريكايي يهودي است، پرده بر مي دارد! در ادامه ((س.م)) در پوشش ترانه به مسائل ديگري اشاره مي كند. در بخشي ديگر از آهنگ ((نيناشناش)) مي شنويم كه:

((ناخن هاي مصنوعيش هم اصله.....بدجوري به دل من وصله....اون قيافه ي خوب زيباش داش....حلا بكن با ما نيناشناش!!))

متهم در اين بخش ابتدا به ترويج فرهنگ غيراسلامي و غربي ((ناخن مصنوعي گذاشتن)) پرداخته و كيفيت آن را به گونه اي مي داند كه گويي همانند اصل مي باشد! سپس با طرح دوباره مسئله زيبايي چهره آن خواهر بزرگوار، به تحريك مجدد دل هاي پاك و هميشه در صحنه جوانان هشيار و انقلابي مي پردازد و در نهايت ضمن انجام حركات موزون، ساير ملت بيدار ايران اسلامي را نيز دعوت به انجام حركات موزون مي كند!! حال آنكه انجام اين حركات شنيع شايسته خود و اربابانش يعني ((م.م)) و ((م.ك)) مي باشد!

( در اين لحضه حضار شروع به تكبير گفتن مي كنند: الله اكبر...الله اكبر....مرگ بر آمريكا....مرگ بر انگليس....مرگ بر....)

در ادامه اين ترانه متهم با طرح سوالات بي اساس قصد فريب افكار عمومي و توهين و افترا به اركان نظام دارد! زيرا مي شنويم كه:

((چي شده؟...كسي نيگا نيگا كرده تو رو برم بكنم ادبش؟؟!...دكتره!....برم دم مطبش؟؟....قلدره....بزنم تو دهنش؟؟!))

واضح  مبرهن است كه منظور از دكترجناب آقاي ((دكتر احمدي نژاد)) است كه ((س.م)) تلاش مذبوحانه اي در جهت تخريب ايشان دارد. همچنين منظور از قلدر نيز شخصيت خدوم و ولايي آقاي ((علي دايي)) است كه متهم با بي شرمي خواستار زدن تو دهني به ايشان است!

در ادامه داريم: (( يه بار بوش....زنگ زد و گفت اين خانومه كه خيلي دلبره....از جنيفر لوپز ما بهتره...نيناشناش هم بلده؟!!))

متهم در اين بخش از ترانه، با نام بردن علني از ((جرج بوش)) سرسپردگي خود را به استكبار جهاني اعلام داشته و همچنين با بردن نام ((جنيفر لوپز))، اين بار نه تنها باعث تحريك بلكه باعث منفجر شدن و غليان انواع حس هاي غير اخلاقي در قلوب جوانان پاك و هميشه در صحنه اين مملكت مي شود!!

بنده با استناد به موارد فوق و ضربان جبران ناپذيري كه بابت آقاي ((س.م)) به نظام اسلامي وارد شده است، خواستار اشد مجازات براي ايشان هستم.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 

در پايان جلسه نيز ((س.م)) ضمن قبول موارد مطروحه در كيفرخواست و با ابراز ندامت از اعمال پيشين خود ، خواستار عفو دادگاه و بخشش ملت بزرگوار ايران شد!!!.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط احمدرضا |

به سنگ ها كسي گفت :

انسان شويد!

 سنگ ها پاسخ دادند:

 ما هنوز

 آنچنان كه بايد

 سخت نيستيم!! (اريش فريد)

شعر بالا بدجوري من رو  ميبره تو فكر.... واقعا وقتي آدم به گنجايش سينه و دل بعضي ديگه نگاه ميكنه....وقتي به رنج هايي كه كشيدن و حرص هايي كه خوردن فكر ميكنه....وقتي تنهاييشون رو لمس ميكنه..... ميفهمه كه بعضي از اين غم ها سنگ رو هم خرد ميكنه ولي اون آدما تحمل ميكردن!

تصورشو بكن.... بالاترين مقام حكومتي رو داري ولي خيلي تنهايي.... قبلا حقت رو خوردن ولي  سكوت كردي...... چندسال همينطور با يه بغض فرو خورده و يه استخوان در گلو زندگي كردي.... همه از شجاعت و دلاوريت خبر دارن و اينم ميدونن كه چرا سكوت كردي ولي نيش و كنايه ها قطع نميشه...كار به جايي ميرسه كه جواب سلامت رو هم نميدن.... جزو اولين نمازگزاران هستي ولي الان به بي نمازي متهمي!!.... حماقت بعضيا بدجور ناراحتت كرده.....اونايي كه شب تا صبح مشغول قرآن خوندنن ولي قرآن ناطق رو درك نميكنن....اونايي كه فكر ميكنن بايد شب تا صبح تو مسجد بود ولي به فكر مردم نيستن... اونايي كه نگاهشون به دين هم از روي  طمعه.... همونايي كه پول و قدرت رنگشون رو عوض كرده.....ديگه اونقدر تنها ميشي كه شبها با يه چاه درد و دل ميكني ..... سرتو داخل چاه ميكني و فقط اشك ميريزي.... ياد گذشته ها ميفتي.... ياد اوايل اسلام.... ياد دوستانت ..... ياد همسرت ... از خدا ميخواي كه سريعتر از اين دنيا بري و به اونا ملحق شي ..... نگراني .... نگران اين تندروي ها..... نگران استفاده ابزاري از دين.... نگران شرك جديد .... براي همين مردمي كه حقت رو پايمال كردن نگراني ... واسشون دعا ميكني و سر از چاه بيرون مياري ..... كار واجب ديگري داري مه بايد به اون برسي..... بايد براي امثال (عبدالرحمن) نان و خرما ببري .... نگراني از اينكه مبادا امشب گرسنه بخوابند.... از اينكه مبادا از تو به خدا شكايت كنند و هزار هزار نگراني و غم و غصه ديگر...

من معتقدم اون چاهه اول اونقدر عميق نبوده.....شايد فقط يه گودال آب بوده ولي حرفايي كه تو اون چاه زده شده باعث شده بعضي از سنگها خرد بشن و چاه عميق و عميق تر بشه!!! همين جاست كه ميگم واقعا ظرفيت سينه و دل بعضيا حيرت انگيزه!.... اينكه دلت بخواد يه چيزايي رو بگي و درد و دل كني ولي كسي نباشه.... اون موقع معني تنهايي رو با تمام وجود درك ميكني!

پی نوشت: اینروزها بخشی از ((الغدیر)) رو می خونم.... شدیدا توصیه میکنم بخونید این کتاب رو!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:43 توسط احمدرضا |

فانی بودن،فانی بودن زندگی،فانی بودن "نا کامل"، فانی بودن دوستی با فنای پاکی دل
 ترسان از سقوط و عدم پرواز،ترسان از عدم و عدم آغاز،
 عشق فانی است؟ندایی نمی آید،می اندیشم و میترسم ندای نیامده "خموش" نباشد
 اندیشیدن به تنهایی سیاه رنگ،اندیشیدن به عدم و ترسان از پذیرفتن هدیه مرگ
 می اندیشیدم و چه هرز می اندیشیدم، می اندیشیدم  با اینکه میدانستم
          
                                   "برون اند زین جرگه هشیارها"

راه افتادیم،آری راه افتادیم و راه افتادنمان را رهسپار شدن دانیم نه تکان خوردن
 دل به دریا نزدیم، با سیبی در دست،رو به دریا در شب،با نور آتش
 به بی نهایت عشق نگریستیم،چشم به هم ندوخته بودیم لیک میخواندیم
                                    
                                     "بیا بیا که نگارت شوم بیا"

وطن"پرست"م اما وفایم به "وطن"م در میان دستان دوست کمتر از وفایم به عهدم با اوست

                                     "مرا عهدیست با جانان..."

غرق عشق،این غنیمت جنگ با خود،خواهم ماند،مبهوت در سکوت راوی خواهم خواند
                           

                           "دم بود نایی و من در دمِ دم هستم نی
                             بند بندم همگی پر بود از نغمه ی وی" 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:14 توسط شاهین |

دير گاهي است در آرزوي خوردن فالوده شيرازي به مرگ نمي انديشم!!( تايلر داردن: برنده جايزه صلح نوبل ابداع اولين پوشك دو جداره!!)

هيچ گاه به يك ملوان نگوييد دريانورد! زيرا طريق سالكان از طريق عارفان متمايز است!!(گابريل اورتگا: ناتوراليستي كه سالهاي آخر زندگيش را در لانه كلاغ زيست!)

متجدداني كه ديفرانسيل را با كامپيوتر محاسبه ميكنند از شيطان پرستان خطرناكترند!!(استيون سيگال: نظريه پرداز اصلي كوبيسم كه در نهايت با يك زامبي ازدواج كرد!)

متحيرم از نامردماني كه با شنيدن نام ((تافارل)) نمي ايستند! اين است رسم عاشق كشي!!!(پير پائولو پازوليني: سازنده اولين كارخانه آدامس زاگور و شاگرد درس فلسفه تافارل!!)

روزنامه فروشان مانند پيامبران هستند....بر دامان زنی زاده ميشوند و مي ميرند!!( آرتور جرج: روزنامه فروش و تنها عضو سرخ پوست كنگره ملي كنيا!)

زمان حال را درياب كه گذشته ها گذشته است و آينده نيز تكرار گذشته است!!( عليرضا دغاغله: موسس كميته كانگروهاي در حال انقراض و خالق اثر جاودانه ملوان زبل!!)

سعي نكن كسي رو بخندوني...چون وقتي ميميري همه ميگويند:حيف شد، دلقك خوبي بود!!( كريستوف متزلدر: برنده جايزه آرماديلوي نقره اي براي بازي در فيلم نازترين نازي))

بترسيد از روزي كه صداي خس خس سينه ملخ برايتان عادي شود.....آري، آن روز روزيست كه جوي موليان ديگر بو ندهد!!( سيناما پونگوله: مينيمال نويس مرتد واولين مبتكر تنباكوي دوسيب-نعنا!!)

هنر پسا مدرن مانند آواز شير سماور پر مغز و نغز است.....هر چند عامه پسند نيست!!(سامبو چوجي: هنرمند سورئاليست و ابداع كننده فن زايمان بدون درد!!)  

خاك بر سر كساني كه فكر ميكنند برادران تاچيوانا همچون همند....آنها مكمل يكديگرند!!( سوباسا اوزارا: فعال حقوق بشر و ركوردار چسباندن عكس آدامس به بدن!!!)

براي يك پروانه سوختن وصل است...اما براي يك كرگدن چه؟؟!!! ( ابراهيم با: نقاش معروف عصر رنسانس و خالق اثر جاودانه مرگ توله شغال!!)

مرگ وارونه شدن از سراچه زندگي نيست...مرگ حتي بوسه بر صورتي جذامي نيست....مرگ پايان آرماديلوي نر نيست....مرگ نام ديگر مردن است!!!( كاظم آل نعمه: شاعرو تاجر مخمل، از متهمان درجه صفرم پروژه انقلاب مخملي!!!)


جملات بالا هجويه ايست بر همه جملات بي معني و مزخرفي كه هر روز به بهانه كلام بزرگان به خورد ما ميدهند!!! جملاتي كه نه مفهوم دارن.....نه شخصي كه اونا رو گفته آدم مهمي بوده......نه بدرد نسل ما ميخوره.... فقط واسه اين خوبن كه آدم چند وقتي بهشون بخنده!!!

( نوشته مشترك شاهين و احمدرضا)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:1 توسط احمدرضا |

"بی صفا مردمانی که به هر شرایطی عادت میکنند" واسه مایی که یادمون میره چی بودیم و چی میخواستیم بشیم خیلی زیاده

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:23 توسط شاهین |

در پي مطح شدن شايعاتي در مورد وضعيت بازداشت شدگان سياسي وقايع اخير، واحد مركزي خبر رسانه ملي !! نامه يكي از اين افراد به دوستش را براي برطرف كردن شبهات و تنوير افكار عمومي منتشر كرد:

هو المحبوب

اي نامه كه ميروي به سويش                                                      از جانب من ببوس رويش

بهرام جانم، رفيق گرمابه و گلستان

سلام

از جايي كه مطلع شدم مدتيست كه برايم بيقراري ميكني و تو اين روزنامه ها داد و قال راه انداختي كه دوستم رو بازداشت كردن و.... لازم ديدم كه نامه اي برايت بنويسم و تو را از حال و هواي زندان با خبر كنم.

بهرام جان! باورت نميشه كه اينجا چقدر زيبا و راحت و دوست داشتني است! معمولا صبح ها تا ساعت 10 ميخوابيم و كسي مزاحم ما نمي شود! البته بعضي ها اين جا پارتي دارند و بيشتر ميخوابند مثل اين سعيد حجاريان كه از وقتي اومده اينجا، اكثر اوقات چرت ميزند!! تازه ساعت 10 صبح با صداي چهچه بلبل از خواب ناز بيدار ميشويم. البه راستش رو بخواهي چند شب است كه عطريان فر خرخر ميكند و نميگذارد خوب بخوابيم!! ساعت 10:30 زمان سرو صبحانه است كه معمولا خاويار و خامه عسل و املت جزو پرطرفدارترين غذاها بين بازداشتي هاست!! من معمولا به همون نان و پنير و گردو اكتفا ميكنم و لي بعضيا خيلي زياده روي ميكنن! مثلا يه روز بهزاد نبوي اونقدر خاويار خورد كه حالش بد شد!! بعد از صبحانه تا ساعت 1:30 كار خاصي نداريم. عده اي از زندانيا ميرن سالن فوتبال بازي ميكنن، بعضيا ميشينن پاي ماهواره ، بعضيا هم مثل من با لپ تاپشون ور ميرن!! اكيپ بچه هاي اعتاد ملي و كلمه سبز كه اينجا هستن تا ناهار حكم بازي ميكنن!! آخه روز اول كه اومديم اينجا، زندانبان ها چند دست ورق و چندتا  لپ تاپ بين بچه ها توزيع كردن!! البته يه عده مثل كيان تاجبخش و زيدآبادي بيشتر 21 بازي ميكنن! ساعت 1:30 بازجو ها هم به ما ملحق ميشن و ناهار رو با هم ميخوريم در حين ناهار خوردن صحبت ميكنيم. ناهار رو معمولا از رستوران نائب يا رستوران كنج سفارش ميدن!! يه بار سر ناهار آشوبي به پا شد كه نميتوني تصورشو بكني!! من خودم از اول ماجرا نبودم ولي صفايي ميگفت كه سر ميز ناهار، تاج زاده از بازجو ميخواد كه نمكدون رو بهش بده، ولي بازجو اينكار رو نميكنه و ميگه واسه قلبتون خوب نيست!! چشمت روز بد نبينه!! وقتي من  به محل حادثه رسيدم، ديدم ميردامادي و تاج زاده ريختن سر اون بازجو بيچاره و دارن اونو كتك ميزنن!! وقتي به زور از هم جداشون كرديم، يه گوش بازجو تو دست تاج زاده مونده بود! البته اون قضيه با عذر خواهي رسمي رئيس زندان حل شد!! بعد ناهار تا ساعت 4 چرت ميزنيم. بعد يه برنامه سونا و جكوزي داريم كه زندانيان خيلي دوسش دارن!! مخصوصا ابطحي كه از ساعت 4 تا 6 تو سونا ميشينه! آخه تصميم گرفته 18 كيلويي وزن كم كنه تا رو فرم بياد!!! از ساعت 7 تا 10 شب هم تو زندان فيلم هاي روز دنيا رو اكران ميكنن و بعدش هم به كمك بازجوها با هم فيلم رو  نقد ميكنيم! شايد باورت نشه كه اين بازجوها چقدر انسان هاي پاك و شريف و اهل دلي هستن!! از وقتي اومديم اينجا معلوم نيست به عطريان فر چي گفتن كه از همون روز اول ، روزا ميشينه تو نمازخونه و مناجات ميكنه!! از ساعت 10 شب به بعد، برخي از بازداشتي ها ميخوابند و بعضيا مثل من و قوچاني و چندتا از بازجوها با هم قليون ميزنيم!!! خلاصه اين جا به همه خوش ميگذزه و الحمدلله به ما خوب ميرسند!! خيلي دلم مي خواهد بيشتر بمانم پس اگر بيرون آمدنم طول كشيد نگران نباش!!

موفق باشي و ان شاء الله روزي اينجا پيش ما بيايي!

به اميد ديدار

 

پي نوشت: بوي اوين از اين وبلاگ استشمام ميشود......!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:42 توسط احمدرضا |

hands free در گوش به نوای julia dream دل بسته ای،
خیابان میگذری و به سوی کیوسک میروی،تیترها را از نظر میگذارنی

*جدایی بهادر عبدی از پرسپولیس*

will the scaly Armadillo
find me where I'm hiding?

به  دلایلی چند شوکه میشوی، "آرمادیلو" و "دور از ذهن بودن خبر" ،دوباره تیتر را میخوانی

*جدایی بهادر عبدی از پرسپولیس*

گریه ات میگرد،وحشت زده به سمت ویرانه ات میدوی, بدبخت شدن پرسپولیس و دلتنگی هوادارن
به ویرانه ات میرسی,سرت را بر ننگین بسترت میگذاری و زار می گریی،
مقصر کیست؟پادشاه یا رعیت؟ فرمانروا یا فرمانبردار؟ مربی یا بهادر؟ خوردبین یا بهادر؟
به یاد می آوری روانشناست در مورد مواقع دلتنگی چه گفت:در این مواقع باید از کسی که دوستش میدارید چیزی را که دوست میدارید بشنوید
میدانی که خواندن" مصاحبه با نفر سوم المپیاد  ریاضی" از مجله ی خانواده سبز  زیر مهتاب تنها چیزی است میتواند آرامت کند
دوان دوان و گریان به سمت کیوسک میدوی ،خانواده سبز را برمیداری و به خانه باز میگردی
تا رسیدن شب و عیان شدن مهتاب می گریی و با خود می اندیشی:
will the misty master break me(آیا رفتن بهادر پرسپولیس را نابود میکند؟)
will the key unlock my mind(باید منتظر بازی های دسته اول باشم یا لیگ برتر؟)
will the following footsteps catch me(به راه های داغ شهر خشن مینگرم,افسوس که ردپایی نمیبینم)
Am I really dying?(به گمانم بلی)
شب فرا میرسد،به ایوان میروی، مجله را ورق میزن،به انتها میرسی،دوباره ورق میزنی، نیست،
" آه خانواده ی سبز،دلکم را شکستی،رهسپار شو و از آن لذت ببر!"
باز میگردی به اتاقت,بسترت را "مرگ" می نامی و به درون آن سر میخوری

هستی از ما.....ماز از هستی.....موز گونه

"آه ای وضع مرگبار،ای سرنوشت رام نشدنی من،زیستن در فردا را امیدی ندارم,مرگ خود را خریدارم"
 گریه میکنی,گریه
 در "دفتر یادداشت" و شاید فردا "دفتر یادبود" می نویسی:هیچکس نباید به فرداها امید ببندد
پرسپولیس از بهادر........بهادر از پرسپولیس.....باز هم موز گونه
کدامین را باید فراموش کنی؟ زندگی،بهادر عبدی یا پرسپولیس
ساعتت به تو میگوید ساعت 00:00 است
میخوانی سرود هستی را و میگویی:
[دیروز گذشته است،فردا نیامده است
امروز گریزی بی پایان دارد
من "من بودم هستم"، "من خواهم بود"هستم، "من خسته ام" هستم، "من نمیخواهم من باشم"هستم]
می اندیشی و میگریی و به خود میگویی:
"اگر قرار باشد با امید دیدار دوستِ رفته از عشق دیوانه شوم، ترجیح میدهم از یادِ دوستِ رفته در شیدایی بمیرم"

هستی از ما........ما از هستی

نیمه های شب  کسی در را میکوبد،با چشمان بسته ناسزاگویان به سمت در میروی
اوست؛ میگویدت:هرگز به خاطر آنکه ممکن است بدبخت شوی نترس،ترس بدتر از بدبختی است
به بستر باز میگردی،گریان نیستی، به "تهران انار ندارد "، جعفر آقا و همسران ناصرالدین شاه فکر میکنی
چاشتگاه از خواب بر میخیزی،به اتاق میروی ،"آخرین روز زمستان" را سلامی میدهی و برایش میگویی:
[بهار بی دلیل پس از  زمستان است، زمستان خود بهار سپید است]
"آخرین روز زمستان"لبخندی میزند......این تنها علامت حیاتی او در این چهار سال است
دفتر "همچنان یادداشت" را برمیداری و با خون دل می نویسی:
[بهادر عبدی را خلاف رادمردی بردند،امیدم به توست محمد،به تو محمد فعال]
نزدیکهای غروب به بستر باز میگردی و به "فردایی صرف" می اندیشی
بیدار میشوی،گرسنه ای، به اتاق میروی، میبینی "آخرین روز زمستان" روی تخت خوابیده است،
میبینی چراغ را خاموش کرده است،میبینی  بی نهایت به  مانند آخرین شب "لئون" زنده به نظر میرسد
در دفتر یادداشتت مینویسی:
[شاید بی دلیل نیست که میل به تغییر نداریم و از تغییر میترسیم]
به کیوسک میروی برای حساب کردن پول مجله،بی رمق به خانه بازمیگردی
"آخرین روز زمستان" به هنگامی که نبودی از خانه ات رخت بر بسته است
با ماتیکش بر آینه نگاشته است: هستم اگر میروم،گر نروم نیستم
میخوانی از ته دل،میخوانی و خواندنت به نعره میماند
هستی ازما........ما از هستی.......همچنان موز گونه
--------------------------------------
نکته:به جای شخصیت ها هرکسی را که دوست داشتید میتوانید بگذارید

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:13 توسط شاهین |